فدکــــ ساداتـــــ …

آمده ام که بمانم و دیگر هیچ …

کاش…

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱

می گویند ” ای کاش ها” را که از زندگی حذف کنی.. می شود اربابی تمام دنیا را کنی…
امروز در شهرمان شهیدی آوردند…
صدای بلندگوها را می شنوی که به پیش وازی اش می خوانندت…
می گویم ای کاش…
نه برای دنیا..
که برای کمی آن طرف تر که آنقدرها هم دور و دیر نیست..
ای کاش دلم با شما بیاید و برنگردد..
آمین…

 

همه “ن”دانستن های من!

۹ اردیبهشت ۱۳۹۱

چه سرّی است در “ن” که رفاقت با هرکه میکند می شود ضدّ آن…

وای از این سرگشتگی های مدام که تمام اش خلاصه می شود در همه “نَ”دانستن های من…

خداوندا!

به داناییت سوگند معترفم به نادانی ام…

 

امسال سال ندامت.. سال تولد..

۱۴ فروردین ۱۳۹۱

کرب و بلا در خود صداقتی نهفته داشت..
صداقتی که با تمام سکوت در وجودت فریاد میکشد ولی تاب به زبان آوردنش نداری …
به راستی من کیستم ؟!
من ِ دیروز ؟ من ِ امروز.. یا من ِ فردا! کدامیک صحیح تر است.. ؟
درجستجوی گزینه صحیح بودم که ناگهان کربلا در عمق جانم فریاد برآورد گزینه چهارم ” هیچکدام” !
آری آری…
مرداد ماه ۱۳۹۰ به سوی خود فراخواندم که من بودنم را در خاکش دفن کنم و برگردم ولی نتوانستم و بغضم همچنان می فشرد گلوی نازک تر زمویم…
دست از این من نکشید و باز فراخواندم و اینبار خواست قبل از شروع بهار، وجود زمستانی و بغض پاییزیم را درونش به ودیعه گذارم و بازگردم..
ودیعه ای که دیگر نمی خواهمش..
به بلای کرب و بلا سپردمش و بازگشتم..
و اکنون هیچ بازگشتم … بازگشتی به اصل خویش..
هیچ شدنم مبارک..
حلال کنید..

 

یا أخی! أدرک أخی

۸ دی ۱۳۹۰

 

 

حاج محمداسماعیل دولابی .. خدایش بیامرزاد

۵ دی ۱۳۹۰

هوالحق

 انشاءا… اگر با کسی دمخور هستی، اگر تند است، هرچی می توانی تحمل کن، که خدا چیز بزرگی برایتان فرستاده است. بعضی وقت ها خداوند چیزهای خوب و قیمتی را داخل جُل می پیچد و به انسان می دهد.

اگر کسی تند است، خوش اخلاق نیست، درست با آدم حرف نمی زند، معنایش این است که خدا چیزی قیمتی را داخل جُل کهنه پیچیده است. برای آنکه اجنبی آن را نگیرد.

مال ِ خودِ شماست و باید به دست شما برسد.

جُل کهنه را کسی باز نمی کند ولی شما باز کنید.

حقیقت و انسانیت، درون ِ آنهاست.

همان جایی که ناگوار است، اگر دیدی یک جا قشنگ نیست، صبرکن.. آن را باز کن، چیز گرانبهائی درون ِ آن نهفته است.

 

عقل و عشق

۱۷ آذر ۱۳۹۰

هوالحق

بعضی وقت ها پای عقل آدم بدجور در گل گیر میکند

عشق حسین(ع) ودیعه ای است که نزدمان به امانت گذارده اند..

این روزها رو به هر سو میگردانی .. روضه ای به گوش که نه! به چشم و قلب و دست و پا و .. می رسد…

کربلا عظیم است.. انقدر که حتی ابهتش اکنون نیز اگر پا بر خاکش گذاری، عجیب فرا میگیردت..

در بهت تمام، لحظاتش می گذرانی …

در بهت عظیم.. که چگونه ؟ مگر می شود؟

حسین(ع) راست است.. راست را باید باور کرد

بعضی وقت ها میدانی چه قرار است بشود ولی انقدر این پا و آن پا میکنی که می شود آنچه نباید بشود!

راز ماندگاری مصیبت یک چیز می تواند باشد ..

” آدمی یک تنه می شود کربلا شود .. آری می شود”

کربلا هجمه به برگ برگ شناسنامه یک انسان است..تمام هویت و غرور و علقه یک انسان

آن انسان روزی حسین(ع) بود.. زینب(س) بود…

امروز من هستم.. تو هستی.. اوست..

پدر.. مادر.. برادر.. خواهر..خواهرزاده .. برادرزاده.. فرزند.. همسر..دوست..

تا انسان هست.. این شناسنامه همراه اوست

اگر همه شناسنامه ات را یک روزه بسوزانند.. جگرت آتش نمی گیرد؟؟؟؟

ولی می گویند “ ما رأیت الا جمیلا “

آی عشق، ادرکنی… پای عقلم بدجور در گل مانده است!

الله اکبر

 

خدایش بیامرزاد…

۳ آبان ۱۳۹۰

حاج محمد اسماعیل دولابی در تعبیری زیبا از وظایف منتظران در دوران غیبت می‌گوید:

پدری چهار فرزندش رو گذاشت توی اتاق و گفت اینجا رو مرتب کنید تا من برگردم

خودش هم رفت پشت پرده! از اونجا نگاه میکرد، میدید کی چی کار میکنه، مینوشت توی کاغذی که بعد حساب کتاب کنه

یکی از بچه ها که گیج بود، حرف پدرش یادش رفت، سرش گرم شد به بازی. یادش رفت که آقاش گفته خونه رو مرتب کنید

یکی از بچه ها که شرور بود، شروع کرد خونه رو به هم ریختن و داد و فریاد که من نمیذارم کسی اینجا رو مرتب کنه!

یکی که خنگ بود،ترسید! نشست وسط و شروع کرد به گریه کردن و جیغ و داد که آقا بیا، بیا ببین این نمیذاره اینجا رو مرتب کنیم!

اما اونکه زرنگ بود، نگاه کرد، رد تن آقاش رو از پشت پرده دید. تند تند همه جا رو مرتب میکرد. میدونست آقاش داره تو کاغذ مینویسه، هی نگاه میکرد سمت پرده و میخندید. دلش هم تنگ نمیشد. میدونست که آقاش همین جاست، گاهی هم تو دلش میگفت اگه آقا یک دقیقه هم دیرتر بیاد باز من کارهای بهتر انجام میدم.

آن بچه شرور همه جا رو هی میریخت بهم، میدید اون یکی خوشحاله و ناراحت نمیشه! وقتی حسابی همه جا رو ریخت بهم آقا اومد…

ما که خنگ بودیم و گریه زاری کرده بودیم چیزی گیرمون نیومد، اونکه زرنگ بود و خندیده بود، کلی چیز گیرش اومد!

زرنگ باش، خنگ نباش، گیج نباش، شرور که نیستی الحمدالله، گیج و خنگ هم نباش!نگاه کن پشت پرده، رد آقا رو ببین و کار خوب کن، خانه رو مرتب کن، تا آقا بیاد….

 

یا عشق ادرکنی.. گوش کن ببینم نگاهت تاب میاورد؟

۶ مهر ۱۳۹۰

هوالحق

فقط گوش کن..ببینم نگاهت تاب می آورد!!!!

 این چه سری است؟

کجای تاریخ شنیده اید وحتی دیده اید که با صدای لبخند نوزادی از فرط غم اشک بریزند..

مدتی بود دلم دست به دست قلم نمیداد که بگوید..

امروز دوباره دلش هوایی نوشتن شد..حکایتی است.. شرح حال قلم و قلمزن..

این چه سری است که آوای نوزاد غمت بر دلم میگذارد!

مادری فرزند در آغوش.. غمت بر دل می نشاند!

معصومیت دخترک سه ساله .. غمت یادآورم می کند!

عمه میگویند .. سر میگردانم به دنبال صدا.. غمت آتشم می زند!

شادی های کودکانه می بینم .. غمت بر دلم می کوبد!

تیغ آتش خورشید به گونه ام زخم می زند.. غمت جگرم می سوزاند!

دلم برای برادرم تنگ می شود.. یاد تو  میکنم..

زخمی بر میدارم برای مرحم، مادر صدا می زنم.. یاد تو میکنم

پدرم با لبخند زیبایش به لب خداحافظ گویان می رود .. یاد تو میکنم

به یاد علی اصغرحسین(ع).. کلیک کن

خدایا این چه حکایتی است!!!!

چشمانت را ببند..

فقط گوش کن ..

صدا را که می شنوی خود را در صحرایی می یابی..

باد به آرامی می وزد.. هوا گرم است..

کودکان را می بینی به بازی و شادی کودکانه اشان مشغول..

قدم زنان پیش می روی..

مردان وزنانی می بینی که عاشقانه نجوا میکنند.. به نگاهشان خیره می شوی.. آهنگ وداع سر میدهد چشمانشان در سکوت..

هنوز صدا می آید.. می روی ..

صدا بلند و دلنشین تر به گوش می رسد ..به خیمه ای می رسی.. گوش میکنی.. لذت می بری.. لبخند میزنی.. زیرلب می گویی ای جان!

نزدیک تر می روی که داخل خیمه شوی.. نگاهت خیره می ماند.. لبخند به لبت مات می ماند!!!

زنی خمیده بیرون خیمه نشسته .. چادر به صورت گرفته و شانه هایش می لرزد.. و گوش می کند!

مردی آن سوتر خیره به زن.. قد رعنایش تکیه به شمشیر داده که یارای ایستادن داشته باشد.. چه غم سنگینی در نگاهش موج میزند .. و گوش می کند!

جوان رعنایی ورودی خیمه اشک به گونه دارد و گوش می کند!

نگاهت متوجه داخل خیمه می شود..

گهواره ای و مادری که به تماشای لبخند زیبای دلبندش نشسته است..

آن سوترک پدری که دست در گیسوان دخترکی می رقصاند .. چه عجیب نگاه مرد در صورت چون قرص ماه دخترک غرق گشته است.. دخترکی دیگر سر به پای پدر گذارده .. خوابیده است گویا! نه ! گوش میکند!

سکوت و حزن غریبی لابه لای خنده دلنشین نوزاد در نگاه پدر و مادر موج می زند..

همه فقط گوش میکنند!!!

ساعتی دگر … صدای خنده اش نمی شوند دیگر.. آخ

یا صاحب الزمان (عج)


 

صلی الله علیک یا ابا عبدالله…

۳۱ شهریور ۱۳۹۰

هوالحق

 شماها و ماها زیاد زمین می خوریم.. از ارباب رو برنگردونیا!!

همه شیاطین رو واسه من و تو مأمور کردن ..

تا خوردی زمین زودی بلند شو و بگو “صلی الله و علیک یا اباعبدالله “

 

منزل آخر: کرامتی بزرگ

۲۸ شهریور ۱۳۹۰

هوالحق

سفری سراسر کرامت رو به پایان است .. و در کمال تعجب دوباره خریده می شویم .. آنهم کجا؟ کاظمین.. توسط که ؟ جدم موسی بن جعفر(ع) و نوه گرامیشان جوادالائمه .. ا… اکبر

نیمه شبی سراسر آرامش.. چسبیده به ضریح .. زیارتی کامل … نمازی دلچسب.. عالیه المضامینی دیگر.. و نگاهی سراسر شوق از وصالی دوباره ..

لحظه لحظه اش را نفس می کشی.. عشق می کنی.. عدیله می خوانی و به امانت می گذاری.. و این یعنی لذتی تمام تر از تمام ..

کرامتی بزرگ تر از بزرگ ..

نگاهی عمیق تر از عمیق ..

و خریدنی که به این راحتی ها فروشی در کارش نیست.. انشاءا…

و فقط می توانی در سحر آخر سر به سجده گذاری و تا صبح ذکر الحمدا… سر دهی به شکرانه این همه کرامت…

والسلام

 

Powered by WordPress    •    Entries (RSS)    •    Comments (RSS)    •    Special Thanks to Persian WordPress

WordPress Theme Design by Partnerstvo.ru & Translation byHamed Malek